تبليغاتX
پاییزان(غزل امروز)
اگر ماه بودی، به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من مینشستی
وگر سنگ بودی، به هر جا که بودم
مرا شکستی مرا شکستی
"فریدون مشیری"

در قاب عکس جز شبح فانی تو نیست
دیگر دلم عروسک زندانی تو نیست

شبها به خواب میرود آرام و بی صدا
این چشم مدتی ست که بارانی تو نیست

دستم که بی خیال نفسهای دست توست
دلتنگ لحظه های هوسرانی تو نیست

حالا کسی که نبضش اسیر دل تو بود
چشم انتظار وقت پشیمانی تو نیست

دیگر تن کبود غزل های دفترم
مجروح زخم لهجه طوفانی تو نیست

بانو؛ بت بزرگ قدیمی شکست/ من
مردی تبر بدست که قربانی تو نیست

رسول کامرانی/ 1385
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:56 |
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه
غبارآلوده مهــــر و ماه
زمستان است
"مهدی اخوان ثالث"


در میان قبرستان مرد خسته میخندید
چون تمام دنیا را زیر خاک ها میدید

خنده هایش از بغضی بدقواره خونین تر
معنی نگاهش را آنکه مرده میفهمید

در میان قبرستان مرده ای نفس میزد
دود پیکر خود را شاعرانه میبلعید

غرق در خیالاتش تا سحر قدم میزد
سایه ای به نام مرد از شبح نمیترسید

زیر لب به خود میگفت: زنده ها نمیفهمند
من غزل سرودم باز مردگان به پا خیزید

نیمه های شب اینجا، درد مرد و گورستان
درد مرد را باید از نگاه او پرسید

در کنار گورستان در شبی زمستانی
پاسبان قدم میزد شانه هاش میلرزید

آن طرف در آن سرما در سکوت و تاریکی
مردکی فقیر اما سنگ قبر میدزدید

زنده ها ولی اینجا قلب هایشان مُرده
کاش خاک میکردند لاشه ای که میگندید

در غبار گورستان مرد گورها گم شد
در تمام شهر اما عطر مرگ میپیچید!

رسول کامرانی/ 1379.10.25


+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 1:30 |

از قرائن نگفته هم پیداست
این خلایق سکوتشان غوغاست

اگر این دشنه ها امان میداد...
قصه ما پر از اگر _ امّاست

پاسبان ها دروغ میگفتند
شب _ قرق ها همیشه پابرجاست

کسی از در رسید و فتوا داد
"بوسه" در حکم قتل یا فحشاست

با غزل رو به باد رقصیدن
کفر محض است، شک به ذات خداست

لابد ار واجبات تاریخی ست
این که زنجیر روی گُرده ماست

گربه با خط خوش نوشت؛ آری
مرگ تاوان عشق ماهی هاست

رسول کامرانی/ 1384.5.24
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 16:19 |
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
نو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
"سعدی"


هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور
بانو، شبیه خودت؛ ساده - پر غرور

من خواب دیده ام که شبی با ستاره ها
از کوچه های شهر دلم میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود
یا اینکه آرزوی تو را میبرم به گور

بی تو، خراب، گنگ، زمینگیر میشوم
مانند شعرهای خودم؛ شکل بوف کور

کِی میشود میان کوچه... نه، صبر کن، نیا
میترسم از حسادت این چشم های شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر
از چشم های شرجیت اما بلا یه دور

رسول کامرانی/ 1381.3.18

+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 5:54 |
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز
"حافظ"


باز میگیرم خیالت را بغل در خواب ناز
لحظه های ناب شیرین چون عسل در خواب ناز

میگریزم از تمام مردم این ناحیه
دور از این تکرار تزویر و دغل در خواب ناز

تا ستیغ قله با من لاف همراهی زدند
ای دریغا تا که شد وقت عمل؛ در خواب ناز

از تمام دار دنیا چشمهایت سهم من
پس نگیری ثروتم را لااقل در خواب ناز

میروی، گُم میشوی در شب ـ خداحافظ ـ ولی
وعده دیدار ما با یک غزل در خواب ناز

رسول کامرانی/ 80.6.22

+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 18:43 |
پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است؛
نه میتواند پرواز کند، نه بمیرد!
"دانته"


اسیر شهوت شعرم چقدر بد شده ام
درون پیله تن حبس تا ابد شده ام

به عشق پاک سفر آمدم ولی اینجا
به زیر پای شماها فقط لگد شده ام

به شوق خواهش دریا به ماسه غلتیدم
شکار دست کف آلود جزر و مد شده ام

بدون شبهه بگویم که شاهکار شماست
خلاف حرف دلم را اگر بلد شده ام

عذاب ماندن و رفتن ــ دو کفش کهنه و من ــ
خراب خاطره ها، مثل یک جسد شده ام

سکوت، سیلی و سرما؛ قبولتان این بود
و من که سایه نبودم همیشه رد شده ام

غریبه ها، شبتان خوش و سهم من اینجاست؛
دوباره با غزلی تازه نامزد شده ام

رسول کامرانی/ 1380.9

+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 3:49 |
آتش به سوسن ها نزدیک نمیشود
وقتی که شعر شعله ور است...!
"بیژن جلالی"


... و شعر توی خودش، باز گیج و بی مقصد
دلش گرفته، چرا ناگهان نمی بارد

کلاه گیس شما شکل بید مجنون بود
نوشت خانم لیلا که: "باد می آید"

نگار من که به مکتب نرفت و خوشگل بود
ببین که با رژ و ریمل چه خوب مخ می زد

پری کوچک غمگین، پرنده خواهد مُرد
خوشا به حال کلاغان و گربه ها... باید...

ــ نه، شکل واژه عوض شد، دوباره می گیریم
هزار و سیصد و پنجاه و هفت می ترسد

شب تولــــــد دیگــــــــر دروغ بود آقا
کسی کنار شما احمقانه می ترسد

ــ نفس نکش، پسر قورباغه خوابیده!
چه روزگار غریبی ست نا... قُلا، شاید

دوباره یک شب مهتاب، خواب میمانیم
حریص گریه سلاخ و زنده یاد احمــــــد

رسول کامرانی/ 1382
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 0:30 |
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل ها چون گل میان خاری
"سعدی"


به بی قراری بغضی و در گلوی منی
اسیر دلهره ام تا تو روبروی منی

شکوه زلزله ای، رعشه تب تندی
شبیه شیهه شیطان شعر توی منی

مرا بکِش به درون شکنجه گاه تنت
بکُش که لکه ننگم، تو آبروی منی

برای فتح تو بین من و غزل دعواست
که شاه ماهی شعری و آرزوی منی

نقاب عشق بزن یا بگو که مال توام
حقیقتاً که قشنگ دروغگوی منی!

رسول کامرانی/ 1387.2.28
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 23:56 |
هرچه هستی باش... اما کاش...
نه، اما نه
جز اینم آرزویی نیستم
هرچه هستی باش، اما باش
"قیصر امین پور"


پشت پرچین پُرِ پرهای پرنده ست، بیا
حرف های پسِ این کوچه زننده ست، بیا

رگ خوابم به نگاهی زده شد، اما باز
نبض نیلوفر این خانه تپنده ست، بیا

تاول دست من از خار مرارت ها نیست
دست یاران "دو رو" سخت گزنده ست، بیا

مثل یک صاعقه در شب، ترکی خورد دلم
نقش یک توطئه کور خزنده ست، بیا

دفتر شعر من اکنون به خزان آلوده ست
لب نفرین شده در حسرت خنده ست، بیا

دست دل رو شد و شیطان سر حرفش باقی ست
اعتماد تو به من برگ برنده ست، بیا

این غزل شاهد خوبی ست برایت، امشب/
کلک شاعر چشمان تو کنده ست، بیا

رسول کامرانی/ 1379
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 23:47 |

کز کرده بود توی تنش حس خودزنی / باران گرفت... و زنگ زد مرد آهنی

زن پشت خط: "الو...الو، صدات مبهمه، / گفتم الو... قطع کنم... یا حرف میزنی؟!"

خش داشت مرد، تکیه به اندوه داد و گفت: / "بانو، منم، دوباره آمده ام باورم کنی

روحم گلوله خورده و در حال تجزیه، / تزریق میشود به رگ ساعت شنی

که هر دقیقه، خسته، نفس کم می آورد / محتاج جذب عطر تو، همخون ناتنی!

دست خودم که نیست، دلم مست کرده است / آن هم فقط به یاد تو، مشروب ارمنی!"

ــ لطفن امون بده... کجا پرسه میزدی / دو سال آزگار و... هنوز عاشق منی؟!

رفتی که بعد مدتی با دستِ پُر بیای / دیر اومدی عزیز، الکی زور میزنی

(در ذهن مرد خاطره زن مرور شد / با چشمهای وحشی و لبخند دیدنی)

ــ مغلوب جاده ها شدم و مسخ زندگی / رفتم به احترام تو همزاد روشنی!

وقتی خمار و تشنه خون شد خدای عشق، / من خط زدم به روی خودم تا تو نشکنی

هی دست و پا زدم به غلط توی باتلاق / انبار کاه و... عجز من از کشف سوزنی

پشت چراغ قرمز تقدیر این غرور، / خواهش شد و مچاله و از جنس منحنی

دلمرده، غریبانه، غزل گریه کرده ام / دست کسی دراز نشد جز به دشمنی

تردید دارکوب که نوک زد به چوب دار، / هشدار داد: دور تنت تار می تنی

دلشوره داشتم که تو را باد میبرد / نامطمئن که از دل من دل نمی کَنی

تقصیر آستین کسی نیست نازنین! / آبستنی از عشوه و خنجر، فقط زنی

(یک قطره اشک صورت زن را شکار کرد) / ــ شاعر! کجای کاری و مشغول گفتنی؟!

باشه، قبول، من کم آوردم، ولی تو هم / غرق توهمی و غلط فکر می کنی

بد روزگاریه... که نجنبی فنا شدی / ناچار دل بریدن و از یاد بردنی

کی گفته آس و پاس بمونم تموم عمر / دل خوش کنم به کلبه ای از چوب بستنی؟!

جونم به لب رسید که عشقم زرشک شد / دنیای من عوض شده، تو مثل قبلنی

مجبور انتخاب شدم بین هیچ و هست / قسمت نبود، دیگه چه افسوس خوردنی؟!

خب چی بگم، یه ماهه که من ازدواج... / شرمندتم، حیف... برام غیرممکنی...

باید که با صدات خداحافظی کنم / ممنون از اینکه گفتی و من هم شنیـ .../

نشنید مرد... بوق... و تو شعر ناتمام... / آن سوی خط فاصله محکوم مُردنی!

 رسول کامرانی/ مهر 1387
+ نوشته شده توسط رسول کامرانی در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 1:30 |


Powered By
BLOGFA.COM